تبليغاتX
همیشه در خیال منی


























همیشه در خیال منی

يك روز بي خبر
بي چمدان وبي چتر
مي روم
وتــــو هيچ كجاي دنيا پيدايم نميكني
مي روم
تا دلواپسي هايم به يقـــه ي كتت نچسبد
تا دلتنگي هايم هي نپيچد به دست وپايت
كه كلافه نشوي از "كجـــــايي" هاي من
دارد باد مي آيد
پنجره را ببند
مي ترسم زودتر از موعد، رفتــــن به جانم بيفتد
از سرما مي ترسم
و از انتظارهاي كشدار بي فرجام
كلاف تنهايي ام را
دارم ميبافم
شال گردنم كه تمام شد
مي روم
بي چمدان و بي چتر
دنبالـــــم نگرد...
 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 13:51 توسط بامن بمان|

« خدا را شکر می کنم زیرا......... »
خدا را شکر می کنم که تمام شب صدای خر خر شوهرم را میشنوم. این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است.
خدا را شکر می کنم که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرف ها شاکی است. این یعنی او در خانه است و در خیابان ها پرسه نمی زند.
خدا را شکر که مالیات می پردازم. این یعنی شغل و درآمدی دارم.
خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم. این یعنی در میان دوستانم بوده ام.
خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم. این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.
خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم. این یعنی خانه ای دارم.
خدا را شکر که در جایی دور جای پارک پیدا کرده ام. این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتوموبیلی برای سوار شدن.
خدا را شکر که سر و صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی می توانم بشنوم.
خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباسی برای پوشیدن دارم.
خدا را شکر که هر روز با زنگ ساعت از خاب بیدار می شوم. این یعنی من هنوز زنده ام.
خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم. این یعنی به یادم می آورد که اغلب اوقات سالم هستم.
خدا را شکر که خریدن هدایای سال نو جیبم را خالی می کنم. این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 17:25 توسط بامن بمان|

مَـטּ یکــ زنـَمــ ... هر چـِقـَدر همـ کـه اَدایِ مُحکمــ بودטּ را در بیـآوَرم
هـَر چقدر هم که اَدایِ
مستـقل بودטּ
اینکـه "
ممنوטּ " خودمـ از پـَسش بـَر مـےآیم ...
بـآز هـَم تهِ تهـَش ،
بـه آن سینه ی پهـن
مردانه اتــ نیـآز دارمــ
بـه دستــ هـآیت حتـّی...
نمیدانی چـه لذّتـی دارد وقتی "
تـــو "
از خیـآبـاטּ رَدم میکنـے ...

 
هستی61 آواتار ها
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 17:54 توسط بامن بمان|

زن سینه های برجسته نیست
موی مش کرده
ابروی برداشته
لبانِ قرمز نیست
زن لباسِ سفید
... شب با شکوه عروسی
بوی خوشِ قرمه سبزی
هوسِ شبهای جمعه
قرارهایِ تاریکی ، کوچه پشتی، تویِ یک ماشین نیست
زن خون ریزی
کمر دردِ ماهانه
پوکی استخوان
یک زنِ پا بماه
حال تهوع
استفراغ
دردهای زایمان
مادر بچه ها نیست
زن عصایِ روزهای پیری
پرستار ، وقتِ مریضی
رفیقِ پای منقل
مزه بیار عرق دوره های دوستانه نیست
زن
وجود دارد
روح دارد
قدرت
جسارت
پا به پای یک مرد ، زور دارد
عشق
اشک
نیاز
محبت
یک دنیا آرزو دارد
زن ... همیشه ... همه جا ... حضور دارد
و اگر تمام اینها یادت رفت
تنها یک چیز را به خاطر داشته باش
که هنوز هیچ مردی پیدا نشده
که بخواهد در ایران
جایِ یک زن باشد


نیکی فیروزکوهی
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 19:35 توسط بامن بمان|

درصبح آشنايي شيرينمان تورا

گفتم كه مرد عشق نيستي باورت نبود

در اين غروب تلخ جدايي هنوز هم

ميخواهمت چو روز نخستين ولي چه سود؟

پنداشتي كه كوره ي سوزان عشق تو

دور از نگاه گرم تو خاموش ميشود؟

پنداشتي كه ياد تو اين ياد دلنواز

در تنگناي سينه فراموش ميشود؟

تو رفته اي كه بي من تنها سفركني

من مانده ام كه بي تو شبها سحر كنم

تو رفته اي كه عشق من از سر بدر كني

من مانده ام كه عشق تورا تاج سر كنم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 14:40 توسط بامن بمان|

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد

بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد


نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 10:48 توسط بامن بمان|

خدایا...



کودکان گلفروش را می بینی؟


مردان خانه به دوش …


دخترکان تن فروش...

مادران سیاه پوش...

کاسبان دین فروش...

محرابهای فرش پوش...

پدران کلیه فروش...

زبانهای عشق فروش...

انسانهای آدم فروش...

همه رامیبینی ؟

می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم

دیگرزمینت بوی زندگی نمیدهد!!

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 11:56 توسط بامن بمان|

پیش آ پــــیش

هفتـــــ سیــن ِ امســال را چیــده ام :

1. سالــی که بــی تـــو گذشتــــ

2. سنگدلی هایتــــ

3. سردرگمـــی هایم

4. سقلمــه هایی که به مغزم زدم تا نبـــودنتــــ را بپذیرد

5. سوسوی ِ چراغ ِ شبهــــای ِ بی تو

6. سالـــی که قرار است بی تـــو بگذرانم

7....

سه نقطه یعنی...

اَه...

جای سگـــرمه هایتـــــ خالی مانده . . .
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 14:7 توسط بامن بمان|

زن عشق میکاردو کینه درو میکند
دیه اش نصف دیه توست ومجازات زنایش با توبرابر
میتواند تنها یک همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی

برای ازدواجش - در هر سنی -احازه ولی لازم است
و تو هر زمان بخواهی به لطف قانون گذار میتوانی ازدواج کنی
در مبحسی به نام بکارت زندانی است و تو ............
او کتک میخوردو تو محاکمه نمیشوی
او میزاید و تو برای فرزندش نام انتخاب میکنی

او درد میکشدو تو نگرانی که کودک دختر نباشد
او بی خوابی میکشدو تو خواب حوریان بهشتی را میبینی
او مادر میشودو همه جا میپرسند نام پدر
و هرروز اومتولد میشود عاشق میشود مادر میشود
پیر میشود و میمیرد
و این رنج است

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 14:7 توسط بامن بمان|

اومـــدي شــبيه بـارون دلـه مـــن خســــته خاكــه
واســه اون نــم نمـه چشـماتـــ،نميـدوني چـه هلاكه
نميـدوني، نميـدوني واســه مــــن چقــدر عزيـــزي
شـــايدم ميــدوني امـــا منــــو بـاز به هــم ميريـــزي
نميدونم چه رازيه كه تو چشــماتــــــ خونــه كــــرده
هـــر چي هست اونقدر قشنگه كه منو ديوونه كرده

 
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 17:7 توسط بامن بمان|

توی این خونه پوسیدم خدایا
مگه دیوار اینجا در نداره
چقد باید تحمل کرد بی عشق
مگه دنیا در و پیکر نداره
چشام کم سو شد ازبس گریه کردم
نمیدونم کی از این خونه میرم

دارم میپوسم و چشم انتظارم
دارم میمیرم و از رو نمیرم

هی سر به راهتر
هی سر به زیرتر
هی گوشه گیرتر
هر لحظه خستهتر
هر لحظه تلختر
هر لحظه پیرتر
دنیای من تویی
دنیا ولی میگن زندون مومنه
اخه چجوری از خیر تو بگذرم
این غیر ممکنه
درست از اولین باری که رفتی
درست از اولین باری که مردم
درست از اخرین برگی که باختی
درست از اخرین دستی که بردم
درست از روز اول رفته بودی
همون روزی که من از دست رفتم
عزیزم عشق تو بن بست من بود
منم تا اخر بن بست رفتم


( خدایا ......................


نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 13:34 توسط بامن بمان|

تو از احساس من دورى
واست تنهايى عادت شد
شكستى قلبمو آخر
خيالت حالا راحت شد
ندونستى دوست دارم
نفهميدى تو رو ميخوام
تو تنها آرزوم بودى

گذاشتى رفتى من تنها
........ولى باور بكن نازم كه من محتاج محتاجم
 
نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 10:5 توسط بامن بمان|

یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند
جلوی ویترین یک مغازه می ایستند
دختر:وای چه پالتوی زیبایی
پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟
وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده
پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟
فروشنده:360 هزار تومان
پسر: باشه میخرمش
دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟
پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش
چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند
دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری
پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:
مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کنم
بعد از خرید پالتو هردو روانه پارک شدن
پسر:عزیزم من رو دوست داری؟
دختر: آره
پسر: چقدر؟
دختر: خیلی
پسر: یعنی به غیر از من هیچکس رو دوست نداری و نداشتی؟
دختر: خوب معلومه نه
یک فالگیر به آنها نزدیک میشود رو به دختر میکند و میگویید بیا فالت رو بگیرم
دست دختر را میگیرد
فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده ای درخشان عاشقی عاشق
چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق میزند
فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با موهای مشکی و چشمان آبی
دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند
پسر وا میرود
دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون میکشد
چشمان پسر پر از اشک میشود
رو به دختر می ایستدو میگویید :
او را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خریدیم
دختر سرش را پایین می اندازد
پسر: تو اون پالتو را نمیخواستی فقط میخواستی او را ببینی
ما هر روز از آن مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از آنجا چیزی میخواستی چقدر ساده بودم نفهمیدم چرا با من اینکارو کردی چرا؟
دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد
 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 14:1 توسط بامن بمان|

مـهـربـانـي تـا کـــــــي ؟؟

بـگـذار سـخـت باشم و سـرد !!

بـاران کـه بـاريــد... چـتـر بـگـيـرم و چـکـمـه!!!

خـورشـيـد کـه تـابـيـد... پـنـجـره ببـندم و تـاريـک !!!

اشـک کـه آمـد... دسـتـمـالـي بـردارم و خـشـک !!!

او کـه رفـت،

نـيـشخـنـدي بـزنـم و سـوت .....

 

 


 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 19:57 توسط بامن بمان|

این روزها هوایم ر ا نداری!...

خفه نمی شوی بدون من؟!!

 

  
نیلوفر دختر دریا آواتار ها

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 14:41 توسط بامن بمان|

========================
دســـت به صـــورتــم نـــزن...!

می ترســم بیفتـــد...

نقــــاب خنــــدانی که بر چهـــــره دارم...

========================

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 21:18 توسط بامن بمان|

نبود

پیدا شد

آشنا شد

دوست شد

مهر شد

گرم شد

عشق شد

یار شد

تار شد

بد شد

رد شد

سرد شد

غم شد

بغض شد

اشک شد

آه شد

دور شد

گم شد

 


نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 19:30 توسط بامن بمان|

 

 

 

 

من فقط یک واسطه بودم...

دل را خدا داد

تو بردی...!

 

بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود...

بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود...

ما خدا را با خود سر دعوا بردیم

و قسم ها خوردیم

ما به هم بد کردیم

ما به هم بد گفتیم

ما حقیقت ها را زیر پا له کردیم

و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم...

روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم

از شما می پرسم

ما که را گول زدیم ؟
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 7:37 توسط بامن بمان|

دیگر نمی گویم:

گشتم نبود...نگرد نیست

بگذار صادقانه بگویم:

گشتیم...

اتفاقا بود...!!

فقط مال ما نبود...

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 15:15 توسط بامن بمان|

شب..!
من..!
تنهایی..!
وسیگاری که سروته روشن شد!!
آخرین رفیقم را اشتباهی سوزاندم...!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 14:37 توسط بامن بمان|

روزگاری است در اين گوشه پژمرده هوا ، هر نشاطی مرده است
دست جادويی شب ، در به روی من و غم میبندد...
میكنم هر چه تلاش ، او به من می خندد
نقشهايی كه كشيدم در روز ، شب ز راه آمد و با دود اندود
طرحهايی كه فكندم در شب ، روز پيدا شد و با پنبه زدود
ديرگاهی است كه چون من همه را ، رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نيست در اين خاموشی ، دستها پاها در قير شب است!

 

...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 19:57 توسط بامن بمان|

می سپارمت به خدا ....

خدایی که هیچ وقت تو را به من نسپرد !

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

رفتـن كسـي كـه لايـق نيسـت ... نـعمـت اسـت نـه فـاجـعه

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

خــودَم قَبـــول دارم کـــهنه شـــده ام
آنـــقدر کــهنه کــه می شــوَد
رویِ گَرد و خـــاک تَنـــَم یــادگــاری نــوشت
...بنویس و برو... !!!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به سرنوشت بگویید : اسباب بازی هایت بی جان نیستند ! ادمند ،‌میشكنند ،‌ارامتر!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 17:18 توسط بامن بمان|

تفاوت من وتو

تو زندگی می کنی

بیر می شوی

تمام می شود

من

عاشقت می مانم

عاشقت می مانم

عاشقت می مانم

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 8:24 توسط بامن بمان|

emir.yanliz آنلاین نیست. گزارش پست خلاف  

 

دلم برای خودم میسوزه وقتی دروغاتو میگی آخرشم میگی به جون تو....

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 18:3 توسط بامن بمان|

اينجا....
حال همه ما خوب است....

اما...
تو....
باور نكن...

 

تاس هایت را دوباره بریز
این جفت " یک "
ارزش " دو " را ندارد

به هم نخواهیـ ـ ـ ـم رسید


نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 18:39 توسط بامن بمان|

ببین !!!

یک شبه راه صد ساله را رفته ام.

موهای سیاهم را آسیاب کرده نبودنت!!!
samira-76 آواتار ها 

M . A آواتار ها 

serendipity6812 آواتار ها 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 12:18 توسط بامن بمان|

اگر تمام ابر ها ببارند گلهای قالی جوانه نمیزنند.....
این قانون زیر پا ماندن است!!!
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 11:14 توسط بامن بمان|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : Pichak